۱۳۹۰ بهمن ۹, یکشنبه

جان شیفته - رومن رولان

با این همه بیدار شد ــ و دید که دیگر دشمن آنجا نیست. نومیدی دیگر نیست... آیا دیگر نبود؟ چرا٬ هنوز بود . ولی دیگر در آنت نبود.
آنت آن را از بیرون می دید. می شنید که همهمه می کند ... چه جادویی! ...
یک موسیقی ترسناک٬ که فضاهای ناشناخته ای می گشود .. آنت گویی فلج گشته٬ به هق هق نغمه های سرنوشت یک پرلود شوپن٬ گوش می داد که پنداشتی دست ناپیدایی در اتاق می نواخت.
.

هیچ نظری موجود نیست: