۱۳۸۹ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

آن تايتلد 4

اصلا يه وقتايي هست كه آدم بايد بفهمه كاري از دستش بر نمياد!!!!
نمي تونه جلوي اتفاقايي كه مي خواد بيفته رو بگيره! هر چقدر هم كه زووووور بزنه و خودكشي و ديگركشي كنه بازم نميشه كه نميشه!!
تنها چيزي كه اين وسط اتفاق ميفته به طور صد در صد اينه كه اعصاب آدم به فنا ميره و كلي انرژي مصرف ميشه!
اصلا بايد اين چيزارو از كودكي بهمون ياد بدن كه وقتي بزرگ ميشيم توقع بيخود نداشته باشيم!
توقع از آدما كه هيچ!!!!! حتي توقع از خدا هم نبايد داشت گاهي!!
والا ....
من،صبا، 30 فروردين 89
پي نوشت1: كلا حس نوشتن پريده هااا!! يه نيمچه توانايي داشتم اوونم پريد!!!
پي نوشت2: همه چيزسخن از بد شانسي من دارد و اينا!!
پي نوشت3: آخ آخ ....
پي نوشت4: جهت شاد سازي ِ خودم : لي لاي لاي

۱۳۸۹ فروردین ۱۵, یکشنبه

Black & White

مثل فيلم ها ... مثل فيلم هاي قديمي ... همه چيز سياه و سفيد ... خيلي قديمي

مردها لباسهاي رسمي به تن دارند ... زن ها لباسهاي براق و موهاي روشن و همه چيز برق مي زند

همه روي سن مي رقصند و مي چرخند و مي خوانند و مي رقصند

چراغ ها هر چند دقيقه يكبار خاموش مي شوند ويكي روي يك نفر روشن مي ماند

او مي خواند و مي رقصد و مي چرخد و مي رقصد ... بقيه ايستاده اند... مثل مجسمه

انگار كه فردايي نيست ... انگار كه همه چيز ايتاليايي ست

كودك ، بزرگسال مي شود ... بزرگسال ، كودك

تماشاگران دور ميزهاي گرد 2 نفره نشسته اند ... خيره

يكي فقط نشسته... ديگري رندُم وار براي هنر پيشه ها دست مي زند ... ديگري هاج و واج مانده

و پشت همه ي تماشاچي ها و دم و دستگاه ... دوربين زووم مي كند... به روي ... مردي ... روي صندلي فلزي ... نشسته ... سيگار به دست ... زل زده به سن ... غرق در فكر ... لبخندي بر لب ...

با تمام جذابيتي كه افراد روي سن دارند ... ولي ... فيلم واقعي اين مرد است ... كه فقط نشسته

و تمام تماشاچي ها پشت سن نشسته اند در واقع

من، صبا، 15 فروردين 89

پي نوشت 1: سياه / سفيد

پي نوشت 2: هرهر كناااان

پي نوشت3: همممممممم .... دريابيد كه زندگي چيست؟؟؟