۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه


کاش می شد،
تا ابد،
تا همیشه ی همیشه،
روی کاپوت ماشین دراز بکشیم
...سرمو توو گودی گردنش بذارم
و
به ستاره ها نگاه کنیم
.

۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

نشسته ام
در کنجی از این اتاق لعنتی
سیگاری به دست
- بله، سیگاری به دست -
دستم زیر چانه،
...غرق در فکر.
که چرا
جمعه ها جای خالی ات چند برابر میشود
؟
لعنت

۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه

معتاد ِ خر

دست هایت
بوی پرتقال و سیگار می دهند
ولی لبهایت،
- لبهایت -،
طعم توت فرنگی
و
سیگار
.
معتادِ خر

۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه


آفتابی اریب
می تابد بر صندلی  گهواره ای ِِ قهوه ای رنگی،
دخترکی گوله شده روی صندلی و پتویی پیچیده دورش،
فنجان شکلات داغی در دست دارد
و خیره ست،
به درخت های انار ِ حیاط.
شمع می سوزد
و اتاق پر می شود از بوی قهوه