۱۳۹۰ آبان ۱, یکشنبه

and, CUT


‌یه جایی هست که دیگه هیچی نیس.
یه جایی هست که همه چی تموم میشه!
مهم نیس چه وقت و کجا!!
فقط تموم میشه!
انگار که هیچ وقت وجود نداشته!
آره، همه چی تموم میشه! به همین راحتی!
.
روزایی هست که می شینی با خودت سناریو می سازی! سناریو می سازی که همه چی سر ِ جای خودشه! همه چی همون طوریه که می خوای!! ولی تا کی باید سناریو ساخت؟؟
راستشو اگه بخوام بگم .. خسته شدم! خسته شدم از اینکه همه ش واسه خودم فیلم نامه بنویسم! ولی تا به جای خوب ِ داستان می رسه یکی داد بزنه : کات .
این دفعه اما ، خودم می خوام داد بزنم کات!! گور ِ بابا ی ِ هر چی سناریو هست!!!
حداقلش اینه که وقتی من می گم کات.. کسی نیس که دوباره از اول شروع کنه به بازی کردن!!!
.
و وقتی می تونی توانایی ِ اینو داشته باشی خودت بگی : کات ، که همه چی برات تموم شده باشه! وقتی بی تفاوت بشی .. وقتی حس کنی چیزی نیس!! هیچی نیس ..
.
من ِ بازیگر میگه : آی گیو آپ
من ِ کارگردان میگه : کات
میک آپ آرتیست و تصویر بردار و کمرا من و همه ی دست اندرکاران بساط رو جمع می کنن و می رن خونه شون!!!
.
کات

من ، صبا ، اول آبان ۹۰

۱۳۹۰ مهر ۲۰, چهارشنبه

motherhood

http://www.facebook.com/photo.php?v=230445257010302

من کودکی میخوام.. برای اولین بار دلم بچه می خواد...
می خوام که اینطوری سورپرایزش کنم..
ذوق زده شم از اینکه اینقد خوشحال شه...
دلم کودک خواست...

۱۳۹۰ مهر ۱۹, سه‌شنبه

می دونم که خدا خیلی خووووبه ..
می دونم
راس میگم
ولی نمی دونم چرا خدا می خواد به طور مکرر اینو نشون بده! یعنی یه بلا یی به سرمون بیاره بعد همه چیو درس می کنه!
یعنی اول آدمو می کوبونه به زمین  بعد کمکت می کنه! بلندت می کنه و خاکاتو می تکونه!
نمی دونم ...
خدایا مرسی ..
ولی لطفا می زنی زمین همچین یکم یواشتر بزن ...
با تشکر ..
:)

۱۳۹۰ مهر ۱۶, شنبه

The child in me

کودک شده ام... دلم کودک شده است البته بیشتر ...
دلم چیز هایی می خواهد... گاهی دست نیافتنی ..
دلم یه دوربین پولاروید می خواد...
دلم کفش قرمز با خال خال های سفید می خواد ... ازونایی که دیده بودم قبلنا .. پای یه کودکی ... پگاه نامی ...
دلم  یه عالمه شکلات می خواد ..
دلم یه عالمه لاک های خوشرنگ می خواد...
دلم یه عالمه پاستل و آب رنگ و رنگ روغن و مداد رنگی و ماژیک و مداد شمعی و رنگ اکریلیک و کاغذ و مقوا و بوووووم می خوام برای نقاشی !!!
دلم آب نبات چوبی که وسطش آدامس داره می خواد ..
دلم یه عالمه بغل می خواد ... سفت..
دلم به سان دخترک های خردسال پاهایش را به زمین می کوبد و می گوید می خوام میخوام می خوام ... همین الان ِ الان می خوام...
ای کودک درون ِمن.. آرام باش....

۱۳۹۰ مهر ۱۲, سه‌شنبه

I feel violated

حس می کنم یکی اومده و خصوصیات منو دزدیده و حالا یه آدمه جدید ساخته از خودش با خصوصیات من...
حس می کنم به من تجاوز شده!!
یعنی اون ور دنیا یکی هس با خصوصیاتی خیلی شبیه من.... با علایق من...
مگه از خودت شخصیت نداری؟؟؟
مگه خودت لایک ها و دیس لایک هایی نداری؟؟؟
ازت متنفرررررررم!