۱۳۸۸ اسفند ۹, یکشنبه

status' ing

امشب مرا باد با خود بُرد!! نميدونم چرا دورتر نبرد فقط!! بادها هم كم زور شده اند و صد رحمت به باد هاي قديم! جون ندارن كه اينا!!

افكار لعنتي

روي تراس و يه چهار پايه و يه ليوان هات چاكلت؟؟ نه ديگه از هات چاكلت خسته شدم! يه ليوان چايي
نشستن و نگاه به اطراف!
نگاه مي كنم ولي نمي بينم!
نمي بينم كه يه بچه داره اون پايين گريه مي كنه!
نمي بينم كه يه پسري دنبال يه دختري كرده!
نمي بينم كه يه پسر بچه داره ميزنه توو سر و كله ي يه پسر بچه ديگه!
نمي بينم كه يه ماماني داره تند تند راه ميره كه برسه به مدرسه بچه ش و دير نشه و بچه ش ناراحت نشه!
نمي بينم كه يه دختري دستاشو كرده توو جيب مانتوش و هدفون گذاشته توو گوشش تا هيچي از دور و بر نفهمه و رفته توو خودش و افكارش!
نمي بينم كه يه ماشين با سرعت مياد و نزديكه بزنه به يه پيرزن كه داره از خيابون رد مي شه!
نمي بينم كه .....
هيچي نمي بينم!!! بس كه دارم فكر مي كنم
افكار لعنتي
من، صبا، 10 اسفند

پي نوشت: لعنتي مثه ترجمه ي سريالهاي فارسي1 هست! يعني من يه چيزه بدتر مي گم ولي ترجمه مي شه لعنتي!! ا

۱۳۸۸ اسفند ۷, جمعه

جمعه

بازم جمعه!!! و آفتاب فقط تا جای گلدونا خودشو پهن کرده توو خونه و پسر بچه ای که نقاشی می کند و برای تعریف نقاشی اش از جمله های قلمبه سلمبه استفاده می کنه و با آفتاب مسابقه گذاشته که آفتاب زودتر میرسه بهش یا اون زودتر نقاشیش تموم میشه!!!ا

۱۳۸۸ اسفند ۴, سه‌شنبه

توت فرنگي

دلم توت فرنگي ميخواد!!! دلم يه كيك شكلاتي كه يه عالمه خامه سفيد ، با يه عالمه هم توت فرنگي روش هست ميخواد!! البته همه ي اينارو براي تولدم دوس دارم!! ولي حيف كه هيچ وقت اون موقع توت فرنگي نيس!! كي توت فرنگي مياد من بذارم چندتا توو فريزر داشته باشم تا پاييز بذارم رو كيك تولدم؟؟؟

۱۳۸۸ اسفند ۱, شنبه

there's no place like MY BLOG

وقتي كه هيچ جا!! تاكيد مي كنم هيچ جا!! نه در چت و نه در هيچ جاي فيس بوك به اين بزرگي!! نه در استيتوسشو نه در نوت هاشو نه در هيچي ِ هيچيش!! و نه در تقويم و نه در روي كاغذ و آقا كلا وقتي هيچ گوري توو اين دنياي بزرگي نمي تونم خودمو خالي كنم، بلاگم تنها جاست!!ا

به طور خيلي كلي دلم گرفته و تو جزئياتشس نمي خوام برم خودمم كه هيچ حوصله ندارم!!ا

هشتاد و هشت لعنتي!!! 89 ِ؟؟؟؟
اميدوارم حداقل "لعنتي تر" نباشي!ا

۱۳۸۸ بهمن ۳۰, جمعه

آن تايتلد 2

صندلي چوبي رو به پنجره و پنجره رو به حياط !!
دخترك روي صندلي چوبي و صندلي چوبي روي قاليچه ي قديمي خاك خورده!!
ليوان در آغوش دست هاي دخترك ِ گوله شده روي صندلي چوبي!
گرامافون قديمي به زور كار مي كند و صفحه خش دارد و صدا از ته چاه مي آيد!!
زني مي خواند و غمگين هم مي خواند!
دخترك صندلي را تكان مي دهد و صندلي تكان مي خورد و جلو و عقب مي رود و قهوه ي درون ليوان هم تكان مي خورد !
كبريتي خاموش مي شود و دودش بالا مي رود و محو مي شود و فضا بوي كبريت ِ خاموش شده مي گيرد!
باد مي آيد و پرده ها را كنار ميزند و شعله ي شمع ها را مي لرزاند و موهاي دخترك را آشفته مي كند!
زني مي خواند و غمگين هم مي خواند!
باران مي آيد و صداي باران مي آيد و بوي باران هم!
صندلي تكان مي خورد و عقب و جلو مي رود و قهوه ي درون ليوان هم تكان مي خورد!
در باز مي شود و مي آيد و در بسته مي شود !
شمع ها را خاموش مي كند و حلقه هاي دود به طرف سقف ميروند و اتاق بوي شمع مي گيرد!
باد مي آيد و باران مي زند و باد مي آيد!
در باز مي شود و ميرود و در بسته مي شود!
صندلي چوبي رو به پنجره و پنجره رو به حياط !!
ليوان روي صندلي چوبي و صندلي چوبي روي قاليچه ي قديمي ِ خاك خورده!
صندلي چوبي تكان مي خورد و قهوه ي درون ليوان هم!
باد مي آيد و شمع ها دود مي كنند و قهوه سرد مي شود!
زني مي خواند و غمگين هم مي خواند!

صبا، 1 اسفند 88
پي نوشت 1: سوير ِ خونم اومده پايين و دلم سيزن 6 لاستو مي خواد!!!
پي نوشت 2: 89 در راه و يه حسي بهم ميگه خيلي نبايد بهش دل بست
پي نوشت 3: خنده هايي كه با دقيقه ها ميرن
پي نوشت 4: آخرشه

۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه

24hrs

اگه يه روز ، فقط يه روز، فقط 24 ساعت؛
هيچ كس كسي رو نمي كشت! هيچ كس كسي رو كتك نمي زد! هيچ كس دزدي نمي كرد! هيچ كس فحش نمي داد! هيچ جا جنگ نبود! هيچ جا بمب گذاري نمي شد! هيچ جا زلزله و سونامي و گردباد و ... نميومد! همه جا آزادي بود! همه جا صلح بود! همه جا آرامش بود!
اگر فقط براي يه روز همه ی دنيا آروم و ساكت بود و همه ي مردم با هم خوب بودن و هيچ اتفاقي نميفتاد....
شبكه هاي خبري كارشون مي خوابيد! نه؟؟ واقعا چي رو گزارش مي دادن؟؟؟
اين روزا كه همه ش همه جا خبراي بد هست!
12 بهمن 88
پي نوشت 1: اين نوت در اوج بدبختي نوشته شده!!!
پي نوشت2: من الان در همين لحظه حسرت مي خورم به همه ی آدم هاي دنيا
پي نوشت3: من خسته م!!! خيلي خسته
پي نوشت4: مطمئنا اين نوت خيلي ديرتر به دستتون مي رسه!! بيكاز اي دي اس ال را قطع كرده اند! و اگر قطع هم نكرده بودند من حوصله نداشتم بيام كه يه نوت بذارم فيس بوك!!!

آن تايتلد

به كفش هاي قرمزم با خال خال هاي سفيدش - كه روي چمن رها شده اند طوري كه انگار يكي آن هارا در هنگام راه رفتن جاي گذاشته- مي نگرم

چمن ها خيس است و باغبان به تازگي به آنها آب داده است...نگرانم .... كه مبادا كفش هايم سبزي ِ چمن را به خود بگيرند
آسمان ابريست و ابرها خاكستري شده اند و ديگر هيچ شبيه به گل كلم نيستند .... مي ترسم.... كه باران بيايد و آب ببرد كفش هايم را
دختراني مي آيند كه ذوق و شوق جواني وجودشان را فرا گرفته است.... هراسانم .. كه شايد عاشق كفش هاي من بشوند وبا خود ببرند كفش هايم را


ماه را با خودم زير پتو مي برم تا شايد پيدا كنم كفشهايم را


من، صبــا، 1 بهمن 88
پي نوشت1: كاش باران بيايد و من برم چتر قرمزي كه دوس دارمو بخرم
پي نوشت2: و كاش برم اون تابمو بخرم و بعدش باران هم بياد ( بعله!! من هنوز تاب مي خوام :دي )
پي نوشت3: الان ببينين!!! نصف ِ پرابلماي من با همين بارون حل ميشه!! گاد؟؟ حالا تو هم ناز مي كني؟؟
پي نوشت4: كالرفووووووووووووووول

فراموشي

چند وقته كه اصلا يادم نيست بلاگي هم دارم؟؟