۱۳۸۹ آذر ۳, چهارشنبه

تنها که می نشینی
هزار جور فکر به سراغت می آید
.
لعنت به فکر های ثابت و پایه

۱۳۸۹ آبان ۲۰, پنجشنبه

آغوشت....


در آغوشت پنهان می شوم
که پناهگاه منی
در آغوشت  التیام میابم
که مرهم منی
در آغوشت گرم می شوم
که آتش منی
در آغوشت آن میابم
که در خود نمیابم
که مکمل منی
آن قدر خوب جا می شوم در آغوشت
که گویی ساخته شده ای برای در آغوش کشیدنم

۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه


کاش می شد،
تا ابد،
تا همیشه ی همیشه،
روی کاپوت ماشین دراز بکشیم
...سرمو توو گودی گردنش بذارم
و
به ستاره ها نگاه کنیم
.

۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

نشسته ام
در کنجی از این اتاق لعنتی
سیگاری به دست
- بله، سیگاری به دست -
دستم زیر چانه،
...غرق در فکر.
که چرا
جمعه ها جای خالی ات چند برابر میشود
؟
لعنت

۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه

معتاد ِ خر

دست هایت
بوی پرتقال و سیگار می دهند
ولی لبهایت،
- لبهایت -،
طعم توت فرنگی
و
سیگار
.
معتادِ خر

۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه


آفتابی اریب
می تابد بر صندلی  گهواره ای ِِ قهوه ای رنگی،
دخترکی گوله شده روی صندلی و پتویی پیچیده دورش،
فنجان شکلات داغی در دست دارد
و خیره ست،
به درخت های انار ِ حیاط.
شمع می سوزد
و اتاق پر می شود از بوی قهوه

۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

: ایکس های فراوان


♥♥♥ :D زندگي شايد بند "دو نقطه دي" اي باشد :D ♥♥♥

۱۳۸۹ مهر ۱, پنجشنبه

و آمد پاییز

پاییز را دوست دارم، نه برای سرمایش و نه برای تنهاییش
بلکه برای لباسهای آستین بلند و جیبدار و بافتنی ای که با خودش میاورد تا من، دستهایم "هااا" کنم و در جیب هایم بگذارم و سعی کنم تنهایی ِ دستهایم را فراموش کنم....
با همه ی این تفاسیر ، چرا من پاییز رو دوس دارم؟؟؟؟



۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

ظهر دل انگیز پاییزی

.

می بینم
که آفتاب بی رمقی خودشو به زور از پرده ی اتاق عبور می دهد
و می رسونه به تخت
و خودشو میندازه روی ساق پای دخترکی
... -غرق در خواب-

در حالی که انگشتان دستش بین صفحه های کتابی بسته شده هستند
.

این است ظهر دل انگیز پاییزی

۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه

دست های لعنتی

.
و رو به پاییزیم
و من
خودم را،
موهایم را،
...و از همه مهم تر، دست های لعنتیم را،
باید به باد و باران و سرما بسپارم...
و ای کاش که راهی بود -فقط یک راه-،
برای گرم کردن این دست های لعنتی
این دست های لعنتی
دستهای لعنتی
لعنتی
.

۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه

آدرنالین گونه

می دونی.. همیشه یه عکسایی هست که وقتی نگاهشون می کنی یه جور هیجان آدرنالین طوری میاد سراغت.. انگار که دوباره توو همون لحظه قرار گرفتی.. آخ که چقدر خوبه

۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه

ا ِ خ

و همچنان تمام فحش های عالم نثار تو
با بیشترین غلظت ممکن
:|

۱۳۸۹ شهریور ۳, چهارشنبه

تمام فحش های عالم نثار تو...

۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

درد و دل نصفه شبی-3

یه کلمه - 3 حرف

گ ی ج

گیج

۱۳۸۹ مرداد ۳, یکشنبه

می -خ - می -ند -ر- یم

.
می خندیم وُ
می خندیم وُ
می-می-ری-م

۱۳۸۹ تیر ۳۰, چهارشنبه

رفتن 1

اونی که میره، میره یه زندگیه جدیدو شروع می کنه! میره و یه سری آدمای جدید تو زندگیش میاره. میره که پیشرفت کنه....
ولی اونی که می مونه چیزی به خودش اضافه نمی کنه... فقط یه چیزایی کم میشه از زندگیش...
وقتی خیابونا و کافه ها و کلی جا و چیز دیگه رو می بینه یاد اونی که رفته میفته! خاطره هان که اذیتش میکنه
هه

من چقدر قراره اذیت شم؟!؟

۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه

تصمیم

بدم میاد از تصمیم گرفتن
بدم میاد که مغزم یه چیز میگه... عقلم یه چیر دیگه
بدم میااااد از این دنیااا
بدم میاد بدم میااااد

۱۳۸۹ تیر ۲۲, سه‌شنبه

به من یک پاک کن بدهید تا لب هایم را محو کنم.....

۱۳۸۹ تیر ۱۴, دوشنبه

Home sweet Home


یه خونه ی دوست داشتنی کوچیک! با دیوارای سفید و کفش پارکت کرمی!

یه خونه ای که وقتی از درش میای توو روو دیوار جلوت یه نقاشی ببینی که رنگ غالبش قرمز باشه! راستت آشپزخونه ش باشه و چپش هال و اینا.

یه خونه ای که یه آشپزخونه ی کوچیک اوپن داشته باشه و جلو ی اوپنش یه میز ناهارخوریه 4 نفره سفید باشه!

یه خونه ای که سقف آشپزخونه ش و یه تیکه ای از دیوارش مثه شیروونی باشه!

بعد از تو آشپزخونه و کناره میزه بتونی بری توو یه تراس کوچولو که زمینش چوبیه و دیواراش نارنجی مایل به قرمز. دم در تراسش یه جفت از این دمپایی های راحت گرم قرمز باشه و کلی گلدون های سبززززز!

یه خونه ای که روو تراسش دو تا صندلی و یه میز کوچیک باشه بتونی بشینی و از هوا لذت ببری و بذار باد موهاتو پریشون کنه و اینورو اونور ببره.. هر از گاهیم شبا بری سیگاری بکشی و شایدم بری که با خودت خلوت کنی.... و اون جایی که سقف و دیوار شیروونی شده یه عالمه بالش و کوسن باشه که بتونی اونجا دراز بکشی و گرمی ِ آفتاب رو روو پوستت حس کنی!

یه خونه ای که آشپزخونه ی کوچیکش اونقدر دوست داشتنی باشه که همه ش بخوای آشپزی کنی! رو طاقچه ی کنار پنجره ش یه ظرف میوه باشه و روو قفسه ی کنار گازش یه عالمه کتاب های جوور و واجور ِ آشپزی!

توو هالش یه قالیچه ی خاکستری پهن باشه و یه مبل سفید با کوسن های سبز و خاکستری رووش! یه میز سیاه جلوی مبل باشه و یه گلدون شیشه ای سبز روووش که پر از گل لاله ست با یه عالمه شمع دور و برش! که روی مبل بشینی و پاهاتو بذاری روومیز و فیلم ببینی یا توو بغلش دراز بکشی و ببینی که ثانیه ها می گذره و تو بخوای که زمان همونجا واسته!

بالای مبل قفسه هایی باشه که یه عالمه کتاب دارن! یه مبل یه نفره هم اوون طرفه با یه کوسن بزرگ روو زمین!

کنار مبل یه لوستر ِ احمقانه اومده باشه پایین.. اونقدر پایین که حس کنی توو حلقته!

میز کارتم اون کنار باشه و با یه عالمه گلدون و اینا دور و برش!

یه خونه ای که اتاق خوابش یه کاغذ دیواریه ملیح داشته باشه و سقفش شیروونی باشه و جلوی پنجره ش دو تا گلدون باشه!

یه دیوارش چند تا نقاشی بزده باشی و یه گوشه از اتاقت یه نردبون که از بامبو درست شده بذاری که وقتی حوصله نداری لباسات و بندازی روو نردبون!

یه خونه ای که توو اتاق خوابش قشنگ ترین خوابارو بتونی ببینی!

اینطور خونه ی کوچیکی می خوام من!

البته از پنجره ش یا تراسش ایفل هم دیده بشه و شبا وقتی تاریکه از دور پرنور باشه بدم نمیاد.

هه هه

من، صبا، 15 تیر 89

پی نوشت1: آخ دلم خواست

پی نوشت 2: من خیلی بچه ی قانعی هستم!


۱۳۸۹ تیر ۱۳, یکشنبه

درد و دل نصفه شبی -2

بعد از درس خوندن زیاد، با اینکه هنوووووز هم کلی درس تلنبااار شده رو هم، به طور خیلی غیر عادی من استرس لِس میشم و به یه ریلکسی ِ خاصی می رسم و دیگه هم تلاشی نمی کنم و درس نمی خونم.... یادتون باشه که هنوز کلی درس نخونده مونده!!!
الان از همون وقتاس
هی هی

پی نوشت : این درد و دل به حساب میاد دیگه، نه؟

س س س!!

سکوت هیچم نشانه ی رضای من نیست! بیشتر نشانه ی اینه که حوصله ندارم بات جر و بحث کنم!

۱۳۸۹ تیر ۱۲, شنبه

خیانت

خیانت،

گاهی فقط به اندازه یک


smiley


آل رایت ریزرود بای : لطفا گوسفند نباشید

۱۳۸۹ تیر ۶, یکشنبه

درد و دل نصفه شبی -1

مغزم درد می کنه دیگه!!!
خسته شدم دیگه....
گاهی وقتا هست که به زووور تحمل می کنم
خیلی به زووور
اصلا گاهی وقتا هست که دوست دارم همه چیو تمووم کنم!
ولی این لامصب نمیذاره
اه اه اه
الان یکی از همون وقتاس
حس میکنم همه چی توو کله ام داره سالسا می رقصه!!
دوس دارم یه چیزیو پرت کنم!!
دوست دارم مشت بزنم به خودم!!
دیگه حوصله ندارم...

۱۳۸۹ تیر ۴, جمعه

حباب درست کنون

دلم خونه ای خواست با درخت های انار و خرمالو ... دلم یه حوض کوچیک وسط یه حیاط خواست ... دلم یه فواره وسط اون حوض خواست .. دلم یکی از این "حباب درست کن"ها خواست ... دلم خواست بشینم لبه ی حوض و هی حباب درست کنم و هی حباب درست کنم ... دلم خواست بعضی از حباب ها بیفتن توو حوض، بعضیام برن لای خرمالو ها و انار ها و برگ ها و بترکن ... دلم خواست بشینیم با هم هی حباب درست کنیم و ریسه بریم و هی حباب درست کنیم...