۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه
۱۳۸۹ مهر ۱, پنجشنبه
و آمد پاییز
پاییز را دوست دارم، نه برای سرمایش و نه برای تنهاییش
بلکه برای لباسهای آستین بلند و جیبدار و بافتنی ای که با خودش میاورد تا من، دستهایم "هااا" کنم و در جیب هایم بگذارم و سعی کنم تنهایی ِ دستهایم را فراموش کنم....
با همه ی این تفاسیر ، چرا من پاییز رو دوس دارم؟؟؟؟
بلکه برای لباسهای آستین بلند و جیبدار و بافتنی ای که با خودش میاورد تا من، دستهایم "هااا" کنم و در جیب هایم بگذارم و سعی کنم تنهایی ِ دستهایم را فراموش کنم....
با همه ی این تفاسیر ، چرا من پاییز رو دوس دارم؟؟؟؟
۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه
ظهر دل انگیز پاییزی
.
می بینم
که آفتاب بی رمقی خودشو به زور از پرده ی اتاق عبور می دهد
و می رسونه به تخت
و خودشو میندازه روی ساق پای دخترکی
... -غرق در خواب-
در حالی که انگشتان دستش بین صفحه های کتابی بسته شده هستند
.
این است ظهر دل انگیز پاییزی
۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه
دست های لعنتی
.
و رو به پاییزیم
و من
خودم را،
موهایم را،
...و از همه مهم تر، دست های لعنتیم را،
باید به باد و باران و سرما بسپارم...
و ای کاش که راهی بود -فقط یک راه-،
برای گرم کردن این دست های لعنتی
این دست های لعنتی
دستهای لعنتی
لعنتی
.
۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه
آدرنالین گونه
می دونی.. همیشه یه عکسایی هست که وقتی نگاهشون می کنی یه جور هیجان آدرنالین طوری میاد سراغت.. انگار که دوباره توو همون لحظه قرار گرفتی.. آخ که چقدر خوبه
اشتراک در:
نظرات (Atom)