۱۳۸۸ مرداد ۲۸, چهارشنبه

جفت شش

تاس ‌ها را بردار

در دستانت چرخي بده

اگر خواستي فوتشان كن

چند دوري پشتك واروو بزن

وِرد و دعا بخوان

باز هم فوتشان كن

حالا تاس‌ها را بيانداز

بلكه بعد از همه‌ي اين‌ها بتواني "جفت شش" بياوري

همه‌ي اين‌ها درست

ولي

اي‌ كــاش بازي ِ ما نيازي به تاس داشت

من، صبـــا

پي‌نوشت1: صورت ِ مسئله‌ رو بفهم

پي‌نوشت2: كمي عمل كن، به جاي ِ حرف

پي‌نوشت3: تاس‌ها را بيانداز.. بلكه خوش‌شانس بودي و مار و پله يا منچ بازي مي‌كرديم

۱۳۸۸ مرداد ۲۲, پنجشنبه

حسني حموم نميرفت!! ولي صبا كه ميرفت چي؟؟؟

هر روز يه چيزي توو اين مملكت قطع ميشه!
يه روز آب
يه روز برق
يه روز گاز
و نمي دونم چرا هر كدوم از اينا كه قراره قطع بشه، صبر مي كنه وقتي من ميرم حموم قطع ميشه!
به خدا!!! باورت نميشه؟؟ دفعه بعدي كه خواستم برم حموم خبرت مي كنم!
آقا من ميرم حموم، خب؟؟
آب قطع ميشه! كه خب اين ديگه واضح و روشنه كه چي ميشه ديگه! حموم يه رابطه ي بگي نگي مستقيمي با آب داره!
باز من ميرم حموم،خب؟
گاز قطع ميشه! بعد پكيج كه با گاز كار مي كنه خاموش ميشه! بعد آب گرم نميشه! بعد صبا وسط حموم قنديل ميبنده! بعد حالا خر بيا و باقالي بار كن!
باز من ميرم حموم،خب؟
برق قطع ميشه! بعد آخه شما فكر كن شب باشه! بعد من ميمونم و صابون و شامپو!! خب چه غلطي بكنم وقتي هيچي نمي بينم!؟؟ حالا اصلا آبم باشه! كه چب آخرش؟؟

درك نميكنن ديگه! اگه اندازه نخود ، نخودم زياده، اگه اندازه ماش مغز تووو كله شون بود كه حال و روز ما اين نبود كه!

البته علاوه بر اينا سر و دست و پا و زبون و اينام قطع ميشه! ولي ديگه اينا ربطي به حموم رفتن ِ من نداره!
نميدونم ! بذار فكر كنم!!!!!!! شايدم يه ربطي داره! بايد بررسي كنم حتما!

همانند امروز! من رفتم! گاز قطع شد! آب سرد شد! من يخ زدم! از حموم كه اومدم بيرون گاز وصل شد! يعني نذاشت حتي موهام خشك بعد وصل شه هاااا!
خلاصه
اگه يه لطفي در حق من بكنين اگه قراره آبي برقي گازي كوفتي مرگي زهرماري قطع شه، بي زحمت يه خبري به من بدين قبلش، من خبر مرگم نرم حموم بعد اون وسط گير كنم! خب؟

پيشاپيش تشكرمندم!

من،صبــا، 20 و اندي ِ مرداد! چميدونم چندمه! مگه تقويمم؟؟؟



چيه؟ پي نوشت ميخواي؟؟؟ برو از پي نوشت خبري نيست! هيش پي نوشتي توو كله م نيست!

۱۳۸۸ مرداد ۱۹, دوشنبه

جاده ي زندگي

وسط جاده مي نشينم! دقيقا وسطش! همون جايي كه خط كشي كردن براي جدا كردن لاين ها!

پاهامو توو بغلم مي گيرم! جاده خاليه خاليه! جاده پيچ و خم داره! ( حالا فكرشو بكن الان يه تريلي بياد له م كنه!! هاها! چقدر بخنديم!!! (

جلوم؟؟ م م م م... نمي دونم! تا چشم كار مي كنه جاده ادامه داره! آخرشم مي رسه به يه رديف كوه!

پشت سرم؟؟ قطعا بازم جاده س!

پست سرم هم كوه است!

كوهي پر از روزمرگي، يكنواختي، بي حوصلگي و همون كارهاي هميشه!!

گذشته و آينده

فرقي هم با هم مي كنن؟؟

هر دو جاده اي هستن!! تنها فرقشو شايد اين هست كه گذشته از كوه شروع مي شه و آينده به كوه مي رسه!

البته ابنم خودش يه نوع حقه و كلكه!!

اول فكر مي كني كوه رو رد كردي و يه راه دراز روبروت داري!

فكرشو هم نمي كردي كه بازم بووووم بخوري به همون كوه!

هاها .. گول خوري .. گول خوردي

م م م م .. سوالم اينه كه كوه آينده چجوريه؟؟؟ همونقدر يكنواخت و پر از درد و روزمرگي؟؟؟

سالي كه نكوست از بهارش پيداست... آينده اي كه نكوست از گذشته ش پيداس آيا؟؟؟

.

.

من بگي نگي يه جاييم وسط هاي عمرمو اينا! خب؟؟؟ ( يعني بخوام به مقياس جاده بگم ميشه از نظر طولي هم وسطش...)

تا به الان كه هيچي ياد نگرفتم!

البته يه چيزيو چند سالي هست كه ياد گرفتم! به روي خودم نمياوردم! وجدانم اجازه نمي داد!

ولي الان، به روي همه ميارم!

همين جا!!

.

.

من! هميشه با همه طوري رفتار مي كردم كه دوس داشتم با من رفتار بشه!

ولي ديدم كه نه!!!!!!!!!! مردم كلا به روي خودشون نميارن ! با اين متود رسما اعصاب معصاب نمي مونه واسم!

زين پس تصميم گرفتم "همونجوري كه با من رفتار مي كنن" باهاشون رفتار مي كنم!

گِت ايت؟؟

پس دُرُس رفتار كن!

اين از اين

اون از اون

والسلام!!!

من، صبــا، 12مرداد 88 (عجب روزي)