روي تراس و يه چهار پايه و يه ليوان هات چاكلت؟؟ نه ديگه از هات چاكلت خسته شدم! يه ليوان چايي
نشستن و نگاه به اطراف!
نگاه مي كنم ولي نمي بينم!
نمي بينم كه يه بچه داره اون پايين گريه مي كنه!
نمي بينم كه يه پسري دنبال يه دختري كرده!
نمي بينم كه يه پسر بچه داره ميزنه توو سر و كله ي يه پسر بچه ديگه!
نمي بينم كه يه ماماني داره تند تند راه ميره كه برسه به مدرسه بچه ش و دير نشه و بچه ش ناراحت نشه!
نمي بينم كه يه دختري دستاشو كرده توو جيب مانتوش و هدفون گذاشته توو گوشش تا هيچي از دور و بر نفهمه و رفته توو خودش و افكارش!
نمي بينم كه يه ماشين با سرعت مياد و نزديكه بزنه به يه پيرزن كه داره از خيابون رد مي شه!
نمي بينم كه .....
هيچي نمي بينم!!! بس كه دارم فكر مي كنم
افكار لعنتي
من، صبا، 10 اسفند
پي نوشت: لعنتي مثه ترجمه ي سريالهاي فارسي1 هست! يعني من يه چيزه بدتر مي گم ولي ترجمه مي شه لعنتي!! ا
۱ نظر:
عجب افکاری.
زیباست اما نه به اندازۀ نوشته های دیگرت. : )
ارسال یک نظر