صندلي چوبي رو به پنجره و پنجره رو به حياط !!
دخترك روي صندلي چوبي و صندلي چوبي روي قاليچه ي قديمي خاك خورده!!
ليوان در آغوش دست هاي دخترك ِ گوله شده روي صندلي چوبي!
گرامافون قديمي به زور كار مي كند و صفحه خش دارد و صدا از ته چاه مي آيد!!
زني مي خواند و غمگين هم مي خواند!
دخترك صندلي را تكان مي دهد و صندلي تكان مي خورد و جلو و عقب مي رود و قهوه ي درون ليوان هم تكان مي خورد !
كبريتي خاموش مي شود و دودش بالا مي رود و محو مي شود و فضا بوي كبريت ِ خاموش شده مي گيرد!
باد مي آيد و پرده ها را كنار ميزند و شعله ي شمع ها را مي لرزاند و موهاي دخترك را آشفته مي كند!
زني مي خواند و غمگين هم مي خواند!
باران مي آيد و صداي باران مي آيد و بوي باران هم!
صندلي تكان مي خورد و عقب و جلو مي رود و قهوه ي درون ليوان هم تكان مي خورد!
در باز مي شود و مي آيد و در بسته مي شود !
شمع ها را خاموش مي كند و حلقه هاي دود به طرف سقف ميروند و اتاق بوي شمع مي گيرد!
باد مي آيد و باران مي زند و باد مي آيد!
در باز مي شود و ميرود و در بسته مي شود!
صندلي چوبي رو به پنجره و پنجره رو به حياط !!
ليوان روي صندلي چوبي و صندلي چوبي روي قاليچه ي قديمي ِ خاك خورده!
صندلي چوبي تكان مي خورد و قهوه ي درون ليوان هم!
باد مي آيد و شمع ها دود مي كنند و قهوه سرد مي شود!
زني مي خواند و غمگين هم مي خواند!
صبا، 1 اسفند 88
پي نوشت 1: سوير ِ خونم اومده پايين و دلم سيزن 6 لاستو مي خواد!!!
پي نوشت 2: 89 در راه و يه حسي بهم ميگه خيلي نبايد بهش دل بست
پي نوشت 3: خنده هايي كه با دقيقه ها ميرن
پي نوشت 4: آخرشه
۲ نظر:
صبا خیلی غمگین مینویسی ها!
غمگین نباش ش ش ش دیگه :(
شادش ميكنم بعديو
:D
يالا يالا رقص و شادي
ارسال یک نظر