۱۳۸۹ مهر ۱۸, یکشنبه


آفتابی اریب
می تابد بر صندلی  گهواره ای ِِ قهوه ای رنگی،
دخترکی گوله شده روی صندلی و پتویی پیچیده دورش،
فنجان شکلات داغی در دست دارد
و خیره ست،
به درخت های انار ِ حیاط.
شمع می سوزد
و اتاق پر می شود از بوی قهوه

۲ نظر:

ناشناس گفت...

آفتاب سرد پاییز
پاهایم یخ زده اند
قهوه چه بوی خوبی داشت
وقتی با ادکلن تو می آمیخت
الان هم بوی خوبی است ولی آمیخته با تنهایی بی نهایت من !!!

mrim

Saba گفت...

تنهایی ِ بی نهایت رو خیلی خوب اومدی