۱۳۸۸ شهریور ۱۱, چهارشنبه

Without feelings !

روز: يازده

ماه: شهريور

سال: هزار و سيصد و هشتاد و هشت

ساعت: 11:33 شب

تا يادم نرفته : چهارشنبه

مي خواستم بشينم روزمو تعريف كنم و اينا (امان از دست افشينگ) بعد ديدم هيچي ندارم كه بگم!ا

روزمرگي منو جويده و قورت داده! الان اسيد معده ش داره روم مي پاشه! از ريخت و قيافه افتادم!ا

بد چيزيست اين روزمرگي! بد.....ه

پلنگ صورتي رنگ و روش رفته! وايتكس ريخته روش! پوستش كش اومده واسش گشاد شده.. زيادي جا باز كرده! بي ريخت شده است كلي!ا

صوتي چرك ممكن است خوش رنگ باشد ولي به هيچ عنوان حس خوبي نيست!!ا

ديگه نوشتنم نمياد! همينم كلي زووور زدم! ا

واستادي نگاه ميكني؟؟ زولبيا باميه كه پخش نمي كنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ا

من، صبـــا، تاريخ ذكر شد در بالا

پي نوشت1: without feelings and actually feeling good :)

پي نوشت2: ذوق و شوق بيخود

پي نوشت3: من فيلم ميخوام! يه چند تا فيلم خوب بگين! بيكارم زيااااد!ا

هیچ نظری موجود نیست: