یه خونه ی دوست داشتنی کوچیک! با دیوارای سفید و کفش پارکت کرمی!
یه خونه ای که وقتی از درش میای توو روو دیوار جلوت یه نقاشی ببینی که رنگ غالبش قرمز باشه! راستت آشپزخونه ش باشه و چپش هال و اینا.
یه خونه ای که یه آشپزخونه ی کوچیک اوپن داشته باشه و جلو ی اوپنش یه میز ناهارخوریه 4 نفره سفید باشه!
یه خونه ای که سقف آشپزخونه ش و یه تیکه ای از دیوارش مثه شیروونی باشه!
بعد از تو آشپزخونه و کناره میزه بتونی بری توو یه تراس کوچولو که زمینش چوبیه و دیواراش نارنجی مایل به قرمز. دم در تراسش یه جفت از این دمپایی های راحت گرم قرمز باشه و کلی گلدون های سبززززز!
یه خونه ای که روو تراسش دو تا صندلی و یه میز کوچیک باشه بتونی بشینی و از هوا لذت ببری و بذار باد موهاتو پریشون کنه و اینورو اونور ببره.. هر از گاهیم شبا بری سیگاری بکشی و شایدم بری که با خودت خلوت کنی.... و اون جایی که سقف و دیوار شیروونی شده یه عالمه بالش و کوسن باشه که بتونی اونجا دراز بکشی و گرمی ِ آفتاب رو روو پوستت حس کنی!
یه خونه ای که آشپزخونه ی کوچیکش اونقدر دوست داشتنی باشه که همه ش بخوای آشپزی کنی! رو طاقچه ی کنار پنجره ش یه ظرف میوه باشه و روو قفسه ی کنار گازش یه عالمه کتاب های جوور و واجور ِ آشپزی!
توو هالش یه قالیچه ی خاکستری پهن باشه و یه مبل سفید با کوسن های سبز و خاکستری رووش! یه میز سیاه جلوی مبل باشه و یه گلدون شیشه ای سبز روووش که پر از گل لاله ست با یه عالمه شمع دور و برش! که روی مبل بشینی و پاهاتو بذاری روومیز و فیلم ببینی یا توو بغلش دراز بکشی و ببینی که ثانیه ها می گذره و تو بخوای که زمان همونجا واسته!
بالای مبل قفسه هایی باشه که یه عالمه کتاب دارن! یه مبل یه نفره هم اوون طرفه با یه کوسن بزرگ روو زمین!
کنار مبل یه لوستر ِ احمقانه اومده باشه پایین.. اونقدر پایین که حس کنی توو حلقته!
میز کارتم اون کنار باشه و با یه عالمه گلدون و اینا دور و برش!
یه خونه ای که اتاق خوابش یه کاغذ دیواریه ملیح داشته باشه و سقفش شیروونی باشه و جلوی پنجره ش دو تا گلدون باشه!
یه دیوارش چند تا نقاشی بزده باشی و یه گوشه از اتاقت یه نردبون که از بامبو درست شده بذاری که وقتی حوصله نداری لباسات و بندازی روو نردبون!
یه خونه ای که توو اتاق خوابش قشنگ ترین خوابارو بتونی ببینی!
اینطور خونه ی کوچیکی می خوام من!
البته از پنجره ش یا تراسش ایفل هم دیده بشه و شبا وقتی تاریکه از دور پرنور باشه بدم نمیاد.
هه هه
من، صبا، 15 تیر 89
پی نوشت1: آخ دلم خواست
پی نوشت 2: من خیلی بچه ی قانعی هستم!
۴ نظر:
بنازم به این اشتها!!!!!!!!!!
خوب توصیف کردی. آدم تا خیلی از متن رو میتونه پا به پای تصوراتت بیاد((البته اگه از جایی کش نرفته باشی)).
برای اون یارو هم که روبروی تلوزیون ، پشت میز ،روی مبل ، ور دل شما نشسته هم همین قدر رویا پردازی ؟؟ یا هر چی پیش آمد خوش آمده؟؟
نه آقا خودم نوشتم!! من؟؟ نوشته ها رو کش برم؟؟ نفرمایید!! :دی
آدم همیشه رویا پردازی می کنه خب بالاخره
:D
یعنی من بمیرم براتتتت =)))) جالا از ماشین و ایناشم بگو
ایفللل
عاشقشممم
نمیدونستم بلاگم دارییی
جای باحالیه
:)
ارسال یک نظر